پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦

مسيحيت صهيونيستى و ادبيات تبليغى


در گفت‌وگو با حجت‌الاسلام والمسلمين هادى افقهى

ضرورت‌هاى عرصه تبليغ دينى در خارج از مرزهاى جغرافيايى و سياسى نظام جمهورى اسلامى چيست و بين تبليغ در عرصه داخل و خارج چه تفاوت‌هايى وجود دارد؟

اولا نحوه، شيوه، خط مشى و محتواى تبليغ دينى در داخل كشور با خارج از كشور كاملا فرق مى‌كند. و شيوه‌هاى كار و محتواى خطاب دين در داخل بايد متناسب با خودمان باشد و در خارج هم مقوله بسيار وسيعى است كه آن هم متفاوت است; تبليغ دينى در عرصه خارج از كشور در چند شاخه و چند رشته بايد مد نظر قرار بگيرد; چون در خارج از كشور ما با اقوام و ملل و اديان و بسترهاى بسيار متفاوت و غنى رو به رو هستيم.
ضرورت‌هاى تبليغ بر دو پايه استوار است. يكى بيان و ديگرى قلم. در سوره الرحمن مى‌فرمايد: «علمه البيان‌». از اول بيان را به انسان آموخت تا بتواند از طريق بيان آن محتواى رسالت را براى مردم بازگو كند.
نقش جمهورى اسلامى نقش بسيار مهمى است‌به ويژه در ميان اقوام عرب و اسلامى گرچه ما مخاطب‌هاى آشنايى هم در ميان مذاهب مختلف مانند مسيحيان و فرق مختلف، حتى اديان غير الهى يا مسالك غير الهى مانند كنفسيوس و بودا داريم كه آنها احساس نزديكى و آشنايى و انس با خطاب دينى ما دارند. همين امر ايجاب مى‌كند كه ما در عرصه تبليغ دينى به ويژه در خارج از كشور خيلى محققانه و واقع‌بينانه و با به كارگيرى ابزارهايى مناسب، طبق شناخت‌هاى مناسب عمل كنيم.
به عنوان مثال امروز در واتيكان و از قديم‌الايام دوره‌هاى تخصصى كشيش‌هايشان را بر مبناى مناطق جغرافيايى و فرهنگ و زبان خاصى تربيت مى‌كنند. يك كشيش وقتى مى‌خواهد ماموريت پيدا كند علاوه بر آن چارچوب‌ها و آموزه‌هاى كلى تبليغ، آن حساسيت‌ها و ويژگى‌هاى ريز منطقه محل ماموريتش را به او مى‌آموزند. اين در عرف سياسى هم مطرح است. يك سفير كه مى‌خواهد به غرب در يكى از كشورهاى اروپايى برود با سفيرى كه مى‌خواهد به شبهه قاره برود، فرق مى‌كند. ما متاسفانه اينچنين عمل نكرده‌ايم. امروز به قدرى بحث ماهواره‌ها و شبكه‌هاى تلويزيونى و رسانه‌هاى مختلف، اينترنت و ابزارهاى مختلفى كه در دست هست، با پيشرفت‌سريع ارتباطات در مخاطب‌يابى مؤثر است كه شايد حتى ما را از حضور مستقيم فيزيكى بى‌نياز كند . اين در حالى است كه ما هنوز استفاده مناسب از اين ابزارها را نياموخته‌ايم و بايد بياموزيم.
اگر در يك نگاه جامعه‌شناختى نهادهاى موجود در جامعه اسلامى ايران را در نظر بگيريم، يكى از نهادهاى اصلى و تاثيرگذار در زندگى مردم نهاد مذهب است. يكى از طبقاتى هم كه مستقيما با نهاد مذهب ارتباط دارد، طبقه روحانيت است، و سازمان حوزه علميه به طور مشخص هم كاركردهايى دارد كه مهم‌ترين كاركرد آن تبليغ دين است. با اين وصف حضرتعالى عملكرد حوزه علميه را در امر تبليغ خارج از كشور چگونه ارزيابى مى‌كنيد؟
بدون شك نقش حوزه علميه قم چه براى داخل كشور و چه براى جهان اسلام نقش حياتى است. چون واقعا امروز جهان اسلام در يك بحران جدى به سر مى‌برد. در واقع جهان اسلام در زمينه‌هاى فرهنگى، عقيدتى، تربيتى و رفتارى از اين خلاء رنج مى‌برد. اما آيا اين مسئله واقعا بايد لاينحل باقى بماند؟ اصولا آيا راه حل و چاره‌اى دارد؟ آيا انديشمندان براى رفع اين مشكل طرحى دارند يا ندارند؟
به عقيده من و با شناختى كه از مساحت‌بسيار گسترده و وسيع جغرافياى بشرى جهان اسلام دارم، حوزه علميه مى‌تواند تا حدود زيادى اين نيازها و خلاها را رفع كند.
اما متاسفانه در حال حاضر از آن پتانسيل علمى كه در حوزه علميه قم و تا حدودى در حوزه علميه نجف نهفته است، استفاده شايان و بهره مناسب برده نمى‌شود. مثالى را از منابع موثق شنيده‌ام كه مرحوم زنجانى يكى از فلاسفه معروف زمان خود در نجف اشرف بود. در آن هنگام اين بزرگوار از سوى دانشگاه الازهر مصر دعوت و نطقى براى اساتيد الازهر و طلاب آنجا ايراد فرمودند. بعد از اينكه سخنان او به پايان رسيد و ايشان آمدند كه در جاى خودشان بنشينند، يكى از حضار، نويسنده معروف مصرى، آقاى «طه حسين‌» ضمن مصافحه با شيخ عبدالكريم زنجانى دست ايشان را مى‌بوسد و مى‌گويد اين اولين و آخرين دستى است كه من در عمرم مى‌بوسم. طه حسين از آقاى زنجانى مى‌پرسد شما در حوزه چه برنامه‌هايى داريد و چه تسهيلاتى را دريافت مى‌كنيد كه اينقدر با تسلط و با اشراف و بليغ سخن مى‌گوييد؟ آقاى زنجانى در جواب به ايشان مى‌فرمايد: در نجف انديشمندان بسيارى وجود دارد و من كوچك‌ترين آنها هستم. اين بزرگوار اينقدر شان حوزه علميه نجف را بالا مى‌برد.
اولين مرجعى كه در ايران نماينده‌اى به خارج از كشور فرستاد مرحوم حضرت آيت‌الله بروجردى بود. ايشان آقاى قمى را براى ايجاد پل، ارتباط و به قول امروزى‌ها برقرارى گفتمان شيعه و سنى كه همان دارالتقريب بود، به مصر فرستادند. با اينكه اين دارالتقريب عمر كوتاهى داشت ولى بسيار پر بركت و مفيد بود تا حدى كه حساسيت‌بسيارى از دشمنان را برانگيخت و بنا به دلايلى تعطيل شد. بر اين اساس نتيجه مى‌گيريم كه در عرصه بين‌الملل حضور ما ضرورى و حياتى است‌يعنى در بيرون عطش وجود دارد، استقبال مى‌كنند و قطعا تحت تاثير قرار مى‌گيرند.
اما چگونه و چه كسى بايد برود و چطور وارد شود؟ امروز بسيارى از مردم جهان دارند اعلام عطش و نياز مى‌كنند. فرزندانشان را به قم و نجف مى‌فرستند. حوزه علميه بايد جوابگو باشد ولى براساس شناخت نسبت‌به آن كشورها بايد اقدام كند.
در دهه دوم انقلاب و بعد از فروپاشى كمونيست در روابط بين‌الملل اتفاقات زيادى افتاد; با توجه به انفجار اطلاعات به نظر شما آيا از جانب ما در بهره‌بردارى از فرصت پيش آمده براى تبليغ دين فرصت‌سوزى نشده است؟
قطعا ما فرصتهايى را از دست داديم ولى يك سرى عوامل بازدارنده طبيعى هم وجود دارد. غفلت‌هاى صورت گرفته اما شايد فرصت‌حضورى كه در برخى از كشورها در اوايل انقلاب داشتيم الآن ديگر آن فرصت‌ها را نداريم.
با اين حال از شيوه‌ها و مداخل ديگر مى‌توانيم استفاده كنيم. ما بايد در داخل ابتدا كادر خودمان را مجهز كنيم. پژوهشها و تحقيقات ميدانى خودمان را از آن كشورهايى كه مى‌خواهيم تبليغ كنيم انجام دهيم. مبلغين خودمان را با شيوه‌هايى كه خيلى حساسيت آن كشور را برنيانگيزد، و حكومت‌ها از اين حركت آنها احساس خطر نكنند، آماده سازيم.
١٠ سال اول جنگ كه محصور بوديم. ١٠ سال دوم وقتى ارتباطات ديپلماتيك ما با كشورها به‌ويژه كشورهاى عربى و اسلامى روان‌تر و بازتر شد و پيشرفت كرد، آن روابط رفته رفته از همان امكانات علمى كه خودشان براى آن كشورها قائل هستند و ارائه مى‌دهند از آنها هم خوب استفاده نكرديم; چون ما خودمان را براى پوشش اين حجم بزرگ آماده نكرده بوديم. امروزه جريان مسيحيت صهيونيستى از تمام جنايت‌هاى اسرائيلى‌ها حمايت‌هاى بلاشرط مى‌كنند. كشتار مردم مظلوم فلسطينى در اردوگاه صبرا و شتيلا در لبنان حتما در خاطر شما هست. مى‌دانيد كه اين عمليات به رهبرى مستقيم «آريل شارون‌» نخست وزير فعلى اسرائيل انجام شد. بعد از اين به قدرى بازتاب منفى اين فاجعه و جنايت ضد بشرى جهانگير شد كه خود اسرائيل مجبور شد «آريل شارون‌» را توقيف كند و دادگاه عالى اسرائيل براى مدتى شارون را ممنوع الوزاره كرد. اينقدر اين مسئله انعكاس زشت و نفرت‌انگيزى داشت كه حتى، دو سال پيش با ورود شارون به حريم مسجدالاقصى و شكستن حرمت اين مسجد مبارك و منور، انتفاضه دوم شكل مى‌گيرد. با اين وجود در حال حاضر بر طبق نظر سنجى‌هاى صورت گرفته نتيجه اين مى‌شود كه آقاى شارون در طول تاريخ نخست وزيرانى كه در اسرائيل حكومت كرده‌اند، محبوب‌ترين چهره در اسرائيل است و بيشترين حمايت و پشتيبانى از او مى‌شود.
حال سؤال اين است كه چطور شد، آن «آريل شارون‌» كه ممنوع الوزاره بود آمد، محبوب‌ترين نخست وزير شد؟
اين محبوبيت‌به بركت‌حمايت مسيحيان صهيونيست است. چرا؟ چون مسيحيت صهيونيستى معتقد به انهدام مسجد الاقصى است و ورود شارون را به عنوان اولين ضربه كلنگ براى انهدام مسجد الاقصى تلقى مى‌كنند. آنها به قدرى مسئله انهدام مسجد الاقصى را جدى گرفته‌اند كه حتى زير مسجد الاقصى را خالى كرده‌اند. جالب است‌بدانيد در تاريخ يكى از حوادث بسيار غمبار، آتش سوزى «مسجد الاقصى‌» بود كه در سال ١٣٤٦ ه. ش (١٩٦٧ م) يك مسيحى صهيونيست آن را آتش زده بود نه يك يهودى.
بخاطر همان اعتقاد به انهدام مسجد الاقصى و ساختن معبد در آن، امروز حتى سنگ‌هاى معبد سليمان را نيز آماده كرده‌اند و لباس خاخام‌ها را با يك تشريفات دينى و رسومات مذهبى آماده و وردها و ذكرهاى دينى براى ورود و خروج اين معبد را هم آماده كرده‌اند.
الآن آنها براى وقوع اين امر حتى تمرين مى‌كنند تا حدى كه در يكى از ايالت‌هاى آمريكا يك گوساله قرمز كه بايد در پاى معبد ذبح شود، را آماده و بزرگ نگه داشته‌اند.
آنها اينقدر اين مسئله را قريب الوقوع مى‌دانند كه واقعا تمام مقدمات انهدام آماده شده، و حتى دو ماه پيش وزير امنيت داخلى اسرائيل گفت: «چه مانعى دارد يهوديان هم مثل مسلمانان وارد مسجد الاقصى شوند و مراسم دينى خود را انجام دهند.» و الآن بحث است كه اين كار را انجام دهند يا نه. آنها حتى دو بار نقشه براى تخريب مسجد ريخته‌اند و هر دو بار مى‌رفت كه اين نقشه‌ها عملى شود ولى خود خاخام‌هاى يهودى جلوى انهدام را گرفتند. يكى بخاطر انعكاس افكار عمومى جهان و جهان اسلام و ديگرى مسئله آسيب ديدن ديوار ندبه خودشان و خانواده‌هاى يهودى كه پيرامون مسجد الاقصى زندگى مى‌كنند.
اين مسائل هست. حتى امروز جنگ آمريكا عليه عراق را توجيه دينى مى‌كنند. على‌رغم اينكه بسيارى از كشيشان انجيلى پروتستان غير صهيونيست، مجلس كليساهاى ملى آمريكا شصت هفتاد نفر جمع شدند، قبل از آغاز جنگ رفتند از آقاى جورج بوش وقت‌بگيرند و بگويند كه آقا اين جنگ توجيه اخلاقى، توجيه سياسى و توجيه دينى ندارد و خواهش مى‌كنيم نجنگيد.
بوش پس از مشورت با برخى مسيحيان صهيونيست اجازه نداد كشيشان با او ملاقات كنند زيرا آنها معتقد بودند بايد اين جنگ اتفاق بيافتد. آنها معتقد بودند كه اين يكى از پيشگويى‌هاى «تورات‌» با عنوان «جنگ بابل‌» است و در واقع آنها مى‌خواستند انتقام.. . بابلى را بگيرند... بيانات جورج بوش مخوف‌تر از اين هم هست. جورج بوش در يكى از صحبت‌هايش مى‌گويد:
براى ما مهم نيست كه ما در زمان صلح يا جنگ به سر ببريم. ما براى تحقق عدالت‌بجنگيم يا از طريق مذاكرات صلح‌آميز، مهم برقرارى عدالت است كه هدفش همان بازگشت‌حضرت مسيح و زمينه‌سازى براى حضرت مسيح است.
خودشان را نمايندگان و دست قدرتمند خدا مى‌دانند. خودشان را يدالله مى‌دانند. جنگى كه آمريكا عليه عراق راه انداخت جورج بوش پيرامون آن گفت: «اين به امر خداست‌» تا حدى كه در عكس‌العمل به اين گفته بوش آقاى پاپ «ژان پل دوم‌» ، يكى از بى سابقه‌ترين حركات سياسى خود را انجام و خطاب به بوش گفت: «اين جنگ نه فقط به امر خدا نيست‌بلكه اين جنگ ضد خداست‌».
بلافاصله مسيحيان صهيونيست كه خيلى پرخاشگر و بى پروا هستند، مى‌گويند: «اين همان مسيح دجال است‌». اين «آنتى كريست‌» است.
نوع ادبيات سران جريان مسيحيت صهيونيستى چيست و سران فكرى آنها چه كسانى هستند؟
اين انديشه‌ها در اصل يك ريشه توراتى و انجيلى دارد. يكى از انديشه‌هاى ثابت مسيحيان صهيونيست اعتقاد به عصمت‌حرفى كتاب مقدس است. يعنى به هيچ وجه حاضر نيستند، تحليل پيرامون واژه‌هاى ظاهرى و ظاهر الفاظ انجيل يا تورات را بپذيرند. آنها اين انديشه را «عصمت‌حرفى كتاب مقدس‌» مى‌نامند.
اين در حالى است كه اينها در توجيه برخى از اعمال خود كه با ظاهر واژه‌ها نمى‌خواند دوباره به تاويل‌گرايى و تحريف‌گرايى پناه مى‌برند; منتهى اصل مبدا اعتقادى اينها اين است كه حقيقت جهان را فقط ما درك كرده‌ايم و ما از جانب خدا مامور هستيم كه بشريت را به سعادت، آزادى و كرامت انسانى برسانيم. ديگر مردمان به اين مسائل جاهل هستند و فقط ما صلاحيت درك اين ارزشها را داريم و مامور هستيم كه نه فقط آنها را ترويج اين انديشه‌ها را در روى زمين عملياتى كنيم و هر جا با مانع رو به رو شديم چون اين عمل ممانعت وقوف در تحقق اراده الهى است، حق داريم با هر شيوه‌اى آن را سركوب كنيم. با اين تفكر آنها براى ديگران هيچ حقى قائل نيستند. براساس اين جهان‌بينى آنها خود را منادى دمكراسى و بيان آزادى انديشه مى‌دانند.
محور اين منطق و محور اين امر را بازگشت مجدد حضرت مسيح مى‌دانند و خودشان را ممهدون و زمينه‌سازان ظهور حضرت مسيح مى‌دانند.
اولين مسيحى صهيونيست كه وارد كاخ سفيد شد آقاى «جيمى كارتر» بود. ايشان وقتى وارد كنيسات اسرائيل شد در ديدارش از اسرائيل در دهه هفتاد ميلادى، خطاب به اعضاى كنيسات مى‌گويد:
رابطه ما با شما فوق استراتژيك است، اصلا در مرزها و چارچوب‌هاى متعارف استراتژيك قابل تعريف نيست. رابطه ما با شما وحدت سرنوشت است. وحدت فرهنگى و دينى است.
او در حالى اين خطاب را به يهوديان مى‌گويد كه خودش مسيحى است; اما بايد توجه داشت كه او يك مسيحى صهيونيست است. چون او معتقد به تاسيس كيان صهيونيستى بود. او اين مسائل را آنجا خيلى راحت مطرح كرد. بعد از او، آقاى ريگان يكى از سران جريان مسيحيت صهيونيستى است. او در يكى از مصاحبه‌هايش اعلام كرد:
من از خدا رسما مى‌خواهم به من توفيق بدهد من كليد شليك اولين موشك هسته‌اى را به عنوان آغازگر و اعلام كننده آغاز جنگ براى رهايى سرزمين قدس فشار دهم.
اينها بحث‌هايى است كه سرد شده، ولى همه‌اش انديشه‌هاى آنچنانى است.
آقاى ريگان بدون مشورت مسيحيان صهيونيست‌بويژه در مسائل مربوط به خاور ميانه اصلا اقدامى نمى‌كرد. معروف است كه در كميسيون امنيت‌خارجى امريكا در ارتباط با مسائل خاور ميانه و مذاكرات آمريكا و اسرائيل هميشه يك مسيحى صهيونيستى در كنار ريگان بود و به او نظر مشورتى مى‌داد بود.
ريگان وقتى مى‌خواست تصميم بگيرد و مطلبى را گوشزد كند از آن مسيحى صهيونيست مى‌پرسيد آيا اين با آن پيشگويى‌ها و آموزه‌هاى مسيحى ما همخوانى دارد يا نه؟ كه نكند دست از پا خطا كنند. اين نشان مى‌دهد كه آنها چقدر نسبت‌به مسئله مسيحيت صهيونيستى متعصب هستند.
آقاى «بوش پسر» هم تقريبا همين انديشه‌ها را دارد. ايشان به شدت نسبت‌به مسيحيت صهيونيستى حساسيت دارد.
يكى از رهبران فكرى مسيحيت صهيونيستى آقاى «مال لنسى‌» هست. ايشان كتاب‌هاى زيادى راجع به پايان تاريخ و انتهاى كره زمين و مسائل حقيقت مسيحيت صهيونيستى و غيره دارد. ديگرى آقاى «پكت رابرتسون‌» هست كه يك كشيش بسيار متنفذ و قدرتمندى است. يكى ديگر از آنها آقاى «جرى فلويل‌» هست او به قدرى براى صهيونيستها خوش خدمتى كرده كه يك دستگاه هلى‌كوپتر به او هديه كردند و الآن در يك قلعه‌اى زندگى مى‌كند كه حدود ٥٠ بادى‌گارد از اين قلعه حفاظت مى‌كنند. اينها شرح حالهايى است كه در كتابها و سايتهاى اينترنتى و ماهواره به وفور و وضوح شما مى‌توانيد ببينيد.
آنچه دقت در آن اهميت دارد، اينكه آنها ديگر امروز تعارف‌ها، تئورى‌گويى و غير مستقيم‌گويى را كنار گذاشته‌اند و آشكارا اهداف خود را بيان مى‌كنند. آقاى «گراهام‌» آقاى «پال ولفووتيز» آقاى «ريچارد بيل‌» هست هم براى اين تفكر هستند. در خارج از آمريكا نيز «سيلويو برلوسكونى‌» نخست وزير ايتاليا به شدت به اين انديشه معتقد هست. او حتى معتقد است كه اين آمريكا و انگلستان هستند كه ماموريت دارند اسرائيل را تقويت و حمايت كنند. واضح‌تر از اينها خانم «گانداليزارايس‌» هست كه گفت: «كليد امنيت جهان امنيت اسرائيل است‌».
بايد توجه داشت كه قطع نظر از اينكه افراد متعلق به چه حزبى در آمريكا باشند (حزب دمكرات يا جمهورى‌خواه) ريشه‌هاى دينى هر دو حزب يكى است. در حالى كه آقاى «جيمى كارتر» از حزب دمكرات بود و بوش پسر از جمهورى‌خواهان است.
در حال حاضر نسخه‌اى كه تحت عنوان دمكراتيزه كردن از جانب امريكايى‌ها براى كشورهاى اسلامى خاورميانه پيچيده مى‌شود، جدايى دين از سياست را براى آنها تجويز مى‌كنند، در حالى بر طبق فرمايشات حضرتعالى، مسيحيت صهيونيستى در راس قدرت سياسى امريكا قرار گرفته و ايدئولوژى خاصى را دنبال مى‌كند، اين تضاد را چگونه ارزيابى مى‌كنيد؟
توجيه اين قضيه خيلى روشن است. آمريكا يك بام و دو هوا عمل مى‌كند.
طبق آمار اعلام شده ٥٦ % مردم آمريكا مذهبى هستند يعنى به كليسا مى‌روند. در حالى كه اين آمار در فرانسه بسيار كمتر، و در انگليس به مراتب كمتر است. جامعه آمريكا متدين‌ترين جامعه مسيحى است. امريكا بيشترين كليساها را نسبت‌به جمعيت‌خود، دارد در عين حال مى‌بينيم كه سياسى‌ترين مردم هم مردم آمريكا هستند و دقيق‌ترين مسائل دين و سياست را بين مردم آمريكا شما مشاهده مى‌كنيد.
بسيارى از حوادث و مواضع آنها اتفاقا ريشه دينى دارد ولى آنها نسخه جدايى دين از سياست را براى كشورهاى ديگر مى‌پيچند زيرا چون مقاصد آنها قطعا مقاصد مادى است. منتهى از منطق و از خطاب دينى خوب استفاده مى‌كنند.
ما در تحقيقاتمان و در اين پروسه پژوهشى كه الآن در انديشه مسيحيت صهيونيستى داريم كار مى‌كنيم، به اثبات اين فرضيه بسيار شگفت‌انگيز نزديك مى‌شويم كه «انديشه مسيحيت صهيونيستى تماما در مقابل انديشه مهدويت در اسلام ايستاده است‌». آنها قائل به منجى هستند، ما هم قائل به منجى هستيم. آنها قائل به رويدادهاى تمهيد كننده و زمينه ساز قبل از ظهور هستند و ما هم قائل به يك سرى حوادث قبل از ظهور هستيم. آنها معتقد هستند وقتى مسيح بيايد هيچ نيروى شرارت‌آميزى روى زمين نمى‌بينند. ما هم همين اعتقاد را داريم. منتهى آنها از اين افكار دينى براى پيش بردن اغراض سياسى و اقتصادى و استراتژى خود استفاده مى‌كنند. اما ما اين كار را نمى‌كنيم بلكه ما همان شعارهاى آسمانى و منطق الهى خودمان را داريم مطرح مى‌كنيم.
آنها مى‌گويند حتما كره زمين را بايد آتش بزنيم تا تمام نيروهاى شرارت‌آميز از بين بروند، در حالى كه پيام خود حضرت مسيح اصلا اين نيست. آنها در واقع از حضرت مسيح يك ژنرال نظامى مى‌سازند; در حالى كه پيام حضرت مسيح پيام صلح و دوستى است.
من در يكى از ارتباطات و سؤال‌هايى كه به آقاى «پت رابرتسون‌» از طريق ايميل مطرح كردم از او پرسيدم، چه تناسبى بين پيام صلح حضرت مسيح و جنگ نظامى است كه مى‌خواهد نصف كره زمين را از بين ببرد و آتش بزند؟ ايشان گفت: به علت كمبود وقت نمى‌توانم به پرسش شما پاسخ دهم. منطق اينها اين است. وقتى با سؤال جدى روبرو مى‌شوند، طفره مى‌روند.
شما در همين مصاحبه‌ها و ميزگردهايى كه در شبكه‌هاى ماهواره‌اى كشورهاى غرب براى شخصيت‌هاى آمريكايى مى‌گذارند، چندين بار راجع به بهره‌گيرى اسرائيل از تكنولوژى هسته‌اى نظامى سؤال كردند اما آنها طفره رفته و گفتند كه آنها جنبه تدافعى دارند و اصلا جنبه تهاجمى ندارد; يا وقتى سؤال ريزتر و جدى‌تر مى‌شود آنها مى‌گويند ما مجاز نيستيم وارد اين مقوله شويم و نمى‌توانيم به شما پاسخ دهيم. مسئله اسراييل چيز ديگرى است‌يا مى‌گويند اسرائيل قرارداد منع استفاده از آثار هسته‌اى را امضاء نكرده است.
اين دوگانگى و نفاق شيوه آمريكايى است كه متاسفانه بعضى‌ها تحت تاثير اين سياست‌ها يا به اميد اينكه چيزى به قول معروف به آنها برسد. براى آنها خوش‌خدمتى مى‌كنند در حالى كه نقشه‌هاى شوم آمريكا و صهيونيزم بين‌الملل واقعا خطرناك است كه امروز در كنار مرزهاى ما در ديگر بيخ گوش ماست. يعنى اگر ما قبلا احساس مى‌كرديم كيلومترها با اينها فاصله داريم امروز آمده‌اند در مقابل ما قرار گرفته‌اند. پس اين مسئله را ما نبايد باور كنيم كه آمريكا آيا واقعا معتقد به جدايى دين از سياست است؟ چون مى‌بينيم كه آنها امروز با عصاى دين براى تحقق اهداف سياسى خود منطقه پيرامونى ما آمده‌اند.

با توجه به تجربيات خود كه در كشورهاى مختلف جهان بدست آورده‌ايد، بفرماييد از چه شيوه‌هايى براى نيازسنجى تبليغ در خارج از كشور استفاده كنيم؟

ما بايد تفكيك قائل شويم و يك طبقه‌بندى براى نگرش متفاوت مردم در جهان قائل باشيم. مهم‌ترين ملاك براى تنظيم خطاب ما، تنظيم آموزه‌هاى دينى، تبليغات ما، اطلاعات ميدانى و تطبيقى است كه از خود آن كشورها به ما مى‌رسد.
دقت‌بفرماييد كه اصلا امكان ندارد بدون آگاهى از كشور محل ماموريت ما بتوانيم برويم در آن كشور و هزاران و ميليونها دلار هزينه كنيم، امكانات، نيروى انسانى، بهترين و دقيقترين و عالمانه‌ترين برنامه‌ها را بدون در نظر گرفتن آن زمينه‌ها و داده‌هاى ميدانى آنجا موفق شويم.
اما روش حصول اطلاعات چگونه است؟ توجه كنيد كه اين مكانيزم خاص خودش را مى‌طلبد. امروز ما شاهد شيوه‌هاى جالبى هستيم. بعنوان مثال در شبكه تلويزيونى «الجزيره‌» كه يك موضوع را مورد بررسى قرار مى‌دهد. آنها يك سؤال را مطرح مى‌كنند كه آيا شما (خطاب به كل مسلمين عرب و عجم و..). موافق عمليات نظامى عليه نيروى اشغالگر ائتلاف هستيد يا مخالف؟ و بعد دو جدول مى‌گذارد، يكى با خط قرمز يكى هم با خط آبى در صفحه تلويزيون قرار مى‌دهد. خط آبى موافقين و خط قرمز مخالفين را مشخص مى‌كند. اين شبكه تلويزيونى مى‌گويد شما فقط زنگ بزنيد بگوييد مخالف هستيد يا موافق. همزمان كه اين جدول در تلويزيون نشان داده مى‌شود كه در چه وضعيتى قرار مى‌گيرد، اين دو نفر مشغول مذاكره با هم مى‌شوند. دما سنج‌بحث‌بين اين دو نفر براساس خطوط آبى و قرمز اين جدول كه مقابل هم قرار دارند، تنظيم مى‌شود. اين يك شيوه نظرسنجى است كه به طور مستقيم مخاطبين زنگ مى‌زنند و نظر خود را مى‌گويند. يعنى از طريق رسانه، از طريق اينترنت و... به ميان مردم مى‌رويد شما مى‌توانيد نظر مردم را راجع به يك موضوع بگيريد.
شايد اين شيوه خيلى دقيق نباشد. زيرا افرادى كه آمده‌اند اينجا نظر داده‌اند، يك انگيزه يا دو انگيزه را در نظر گرفته‌اند. شما مى‌خواهيد كار همه جانبه، گسترده، دراز مدت و عميق انجام دهيد. پس شيوه علمى‌تر و دقيق‌تر چاپ كردن فرم‌هاى بخصوص يا برگزار كردن جلسات با فرهيختگان، قشر تحصيل كرده و صاحبنظر و نيز گردآورى آمار و اطلاعات مربوط به آن كشور، از طريق كانال‌هاى رسمى، مراكز آكادميك يا مراكز نظرسنجى خودشان است كه مى‌توانيم يك نياز سنجى واقعى انجام دهيم.
در كنار اين دو شيوه اگر ما در آنجا نمايندگى‌هاى سياسى و فرهنگى داريم، سمپاتهايى كه طرفدار ما هستند و در اين زمينه كار كرده‌اند را از طريق اين نمايندگى در اين امر بسيج و نيازسنجى نماييم. ما حتى مى‌توانيم به اينها پول بدهيم كه براى ما كار علمى كنند اين به معناى كار اطلاعاتى نيست، بحث كار علمى است زيرا اين مسائل تا حدى در هر كشور مجاز است ولى وقتى وارد مساحت‌هاى امنيتى و مساحت‌هاى محرمانه شوند ديگر نمى‌توانند راحت و روان و رسمى اعلام نظر كنند.
هر كشورى بايد شيوه‌هاى خودش را اعمال كند. مستقيم يا غير مستقيم، با صرف هزينه توسط عوامل خود و يا توسط مردمان بومى آن سرزمين و شيوه‌هاى ديگر تا از آن طريق بتواند دقيق‌ترين و جزئى‌ترين اطلاعات را پيرامون ماموريتى كه مى‌خواهد انجام دهد بدست آورد.
بايد توجه داشته باشيد كه در زمينه فرهنگ و دين دير جواب مى‌گيريد. چون شما اصولا مى‌خواهيد با باورها و عقيده و انديشه مردم و با آداب و رسوم مردم كه سالهاى سال در اعماق آنها رسوخ كرده سر و كار داشته باشيد. تغيير اينها مثل يك حمله نظامى نيست كه شما برويد موضعى را روى يك تپه يا در يك جزيره بگيريد و بعد سريع نيروهاى خود را تثبيت كنيد. به نظر من فرهنگى و حتى مثل يك حركت اقتصادى هم نيست كه بعد از سه چهار سال سريع افت و خيز خودش را نشان دهد. پروسه‌هاى فرهنگى يك پروسه‌هاى نفس‌گير و شاقى است كه خيلى با قدرت و پشتوانه قوى بايد اعمال و پياده شود.
اگر خاطرات تلخ و شيرينى از زندگى علمى و تبليغى خود داريد كه مى‌تواند براى مبلغان مفيد باشد بفرماييد.
يكى از خاطرات شيرينى كه در يكى از سفرهاى خارجى داشتم، با يكى از برادران سنگالى در فرانسه آشنا شديم و تبادل اطلاعات كرديم و قرار شد يك سالى ما او را به ايران دعوت كنيم. به مناسبت جشن‌هاى بزرگداشت دهه فجر سال ١٣٦٤ اين برادر را دعوت كرديم و خيلى تحت تاثير قرار گرفت. اين آقا مسيحى بود و همانجا مسلمان و شيعه شد. وقتى يكى از اين خبرنگارها از او پرسيد كه بار چندم است كه به ايران سفر مى‌كنيد، او نگفت چندمين بار است، بلكه فرمود: «اين حج اول من است كه به ايران مى‌آيم‌».
البته مسيحى‌ها هم حج دارند. در سرزمين فلسطين در ايام كريسمس به كليساى بيت‌اللحم مى‌روند و اسم آن را حج مى‌گذارند. او با اينكه آنجا رفته بود و در صحبت‌هاى خودمان به اين مطلب اشاره كرده بود در پاسخ به آن خبرنگار گفت: «اين حج اول من است‌».
ما مى‌دانيم مسلمانان به كعبه مى‌روند حج مى‌كنند ولى او كعبه دل خودش را در اينجا يافت زيرا در اينجا تحت تاثير شخصيت امام (ره) قرار گرفت.
خاطرات تلخ هم دارم. يكى از تلخ‌ترين آنها را جهت عبرت‌آموزى متوليان امر تبليغ دين و فرهنگ بيان مى‌كنم. يكى از علماى اهل تسنن پاكستانى را در يكى از سالها به ايران دعوت كرديم. او با عزت و احترام، با پذيرايى كامل و حفظ شئونات وارد ايران شد اما متاسفانه عملكردهاى سوء و نادرست‌برخى و همچنين بعضى بى‌نظمى‌ها و نيز مسائلى كه مشاهده كرد سبب گرديد تا آن را به كل انقلاب، نظام و شيعه تعميم داده و در بازگشت از ايران به كويت رفت و نسبت‌هاى ناروايى را به حضرت امام (ره) وارد كرد.